و نخواهم گفت...

 
 

چاره ای نبود  ناگزیر شدم به گریز. رویای جاودانگی من در کنار تو به کابوس همیشگی فرار ختم شد بیداری درخواب فرو رفت وخوابم به بیداری تسلیم شد. حالا منم ووخونی روان از قلبم وقتی عشقت را ذره ذره از گوشه گوشه اش جدا کردم مبادا چیزی جامانده از وجودت حس کنی یا درپی اش باشی. انقدرهنرمندانه از کنج کنج قلبم زدودمت که حتی غباری از خاطره ات هم برجا نماند انقدر که بتوانم در چشم هایت نگاه کنم وقسم بخورم هیچ حسی در قلبم نیست انقدر که حتی نگاه بهت زده معصومت هم چیزی را نه بلرزاند نه تکان دهد نه به ضعف بکشاند منم وچنان بغضی از پوچی که هیچ کجا نمیشود سرداد نه حتی در قله های دماوندیا زیر دریای ارام خلیج فارس نه حتی روبروی مجسمه دیوانه در مهتاب .نمیشود که خواب ارام مردمان عاشق پیشه رویا پرداز را بر هم زد نمیشود که چشم های شاد دخترانی که در پی چشم های سیاه پسرکان دل شاد دیروز و حریص امروز دودو میزند را پرت چشم های اشک الودت کنی نمیشود که بروی درست جایی که همه گمان میکنند اوج پیروزی بشر بر دردهایش را نظاره میکنند بایستی و نعره بزنی ما باختیم میشود ؟

این همه من بود همه نود ونه شبی که پای ایوانت نشستم وحالا منم وچهار پایه ای در دست وراهی که به سمت هیچ کجا نمی رود نه حتی ایوانی دیگر. این منم من که حالا نگرانی هایش شکل دیگری گرفته :نکند جای خالی من مثل جای خالی ان گلدان  روی میزت که شکستم  گاهی دلت را ازرده کند...نکند اسم مرا در کتابی دفتری نامه ای شعری ترانه ای ببینی یابشنوی ولحظه ای حتی به کوتاهی یک مکث کوتاه وقت عطسه هایت  سرما به قلبت هجوم بیاورد وبلرزاندت نکند  دنیا واقعا انقدر کوچک باشد که باز هم بشود مرا ببینی ونکند قلبت انقدر خالی باشد که در هجوم خاطره های گونه گونه ت گم نشده باشم وبه خاطرم بیاوری نکند ...

میترسم ...میترسم ازاینکه مایه ی ازارت باشم. میترسم... میترسم از اینکه تو،تمام مفهوم عشق درمن که در بلور رویاها وارمان های بزرگم محفوظت نگاه داشته بودم زیر ریزش شکسته های این بلور ازار ببینی  میترسم ...



 


 

اینجانب   الحق والانصاف علی رغم عنوان هایی که بعضی دوستان به ناحق به من نسبت داده اند همیشه مدافع حقوق اقایان بوده وهستم وهمه تلاش خود را درجهت احیای بخشی هرچند ناچیز ازحقوق ازدست رفته ایشان به عمل اورده ام . اما اکنون انچه که اینجانب را به تحریر این عریضه ناچیز واداشت اطلاع اینجانب از بعضی تحرکات مرد ستیزانه درمدارس دخترانه است. ازقرار چندیست در مدارس دخترانه یک سری اموزشهای خاص تحت عنوان مهارتهای مقابله با جنس مرد به دختران جوان ارائه میشود که اگر چه به ظاهر بیشتر جنبه فیزیولوژیکی دارد اما درباطن پی ریزی یک حرکت عظیم ضد مردانه ! میباشد.  به این نحو که درحین این اموزشها به دختران جوان اینگونه القا میشود که مرد موجود خطرناک ودرنده ای ست که چونان گرگ قصه ها همواره درکمین نشسته تا درفرصتی مقتضی به انها حمله ور شده وچونان شنگول ومنگول ببلعدشان مساله اینجاست که این تبلیغات وتحرکات مسموم ازیک طرف وریشه های فرهنگی از طرف دیگر به نتایج شوم این برنامه ها دامن میزند به عنوان مثال همین داستان موهوم شنگول ومنگول را درنظر بگیرید! گرگ قصه در تمام ورژنهای داستان   به طور مشخصی مذکراست! ایا گرگهای مونث بره نمیخورند ؟ ویااگر میخورند پس انها از چه حیلت هایی استفاده میکنند که حتی در تاریخ وادبیات منقول وغیر منقول ماهم ثبت نشده است ؟!مورد مشابه وحتی میتوان گفت فجیع تر، قضیه شنل قرمزیست که این بنده حقیر را به این نتیجه میرساند که نفوذ تبلیغات منفی وسیطره فمینیسم نه تنها در ایران که درغرب هم وچه بسا با شدت بیشتری حکمفرماست در تمام داستان یک دختر معصوم وبیگناه دربرابر یک گرگ مذکر قرار میگیرد که طبق معمول قصد دارد دختر بی گناه قصه را بخورد! اما ایا تا به حال کسی از خود پرسیده است که این شنل قرمزی اگر واقعا ریگی به کفش نداردچرا شنل قرمز پوشیده است؟! بحمد الله به کوشش دوست فرزانه ما فروید خواص وتاثیرات شگرف رنگ قرمز برکسی پوشیده نیست پس نیازی به توضیح این مساله نیست که چطور سیستم فکری گرگ مفلوک به علت گذر هرروزه این دختر مختل میشده و این مشخصا میتواند توجیه علت بسیاری از بذهکاری هایی باشد که در ادامه داستان گرگ کذادر صدد انجام انها بر می اید!

  البته در این میان نباید تلاشهای بی دریغ بعضی از اصحاب شعر وادب را نادیده گرفت گرچه باید گفت که این تلاشها در زیرفشار تبلیغات فمینیسم جهانی تا حدود زیادی کم رنگ شده اند اما نباید ازتاثیرات حتی مقطعی انها نیز به سادگی چشم پوشید یکی از موفق ترین این تلاشها ترانه ای بود که توسط چندین خواننده مردمی وازادی طلب ایرانی اجرا شد که البته اخرین ورژن اجرا شده به علت تاثیر گذاری فوق العاده ش درواقع یخشی از موسیقی فولکلور ایرانی باقی ماند مضمون ترانه اینچنین بود

دختر همسایه شبای تابستون

گاهی میومد روی بوم

هردفه یه گلی پرت میکرد میون خونمون

یعنی زود بیا روی بوم

دلش نمی گرفت اروم

دراین ابیات شاعر علی رغم فشار سانسور وخفقان حاکم بر فضای انروز با ظرافت خاصی یکی از حیله های  ظریف زنانه را افشا میکند این بخش تبلور خباثت وجود زن در بهره گیری او از این حقیقت ذاتیست که جنس مرد علاقه والفت خاصی به لطافت های طبیعی(که دراینجا نماد ان همان گلیست که دختر کذا به بام پرت میکند) دارد درقسمت بعد ترانه سرا به  تبعات وخیم چنین نیرنگ هایی میپردازد انجا که چنین میگوید

خیلی زرنگ با چابکی

پله ها رو ده تا کی

تا می رسیدم اون بالا

قایم میشد میگفت حالا

اگه راستی مردی

باید دنبالم بگردی

این بخش که اوج بازیچه قرار گرفتن   مرد درنتیجه اغواگری زنانه است به وضوح نشان میدهد که مرد بیچاره که چه بسا با بیژامه وزیر پیراهن (توجه داشته باشید که فصل تابستان بوده است)درمنزل استراحت میکرده چطور پله ها را ده تا یکی میکرده وچه مخاطراتی را به جان می خریده تا به پشت بام برسد(درنظر بگیرید که حتی اگر ما مرد را مردی با دومتر قد هم فرض کنیم برای انکه بتواند پله ها را ده تا یکی کند باید روی پله ها 180 میزده است واین خود به روشنی نشانگر درصد بالای وقوع خطرات غیر قابل جبران حاصل ازاینگونه عملیات محیر العقول است! )درادامه مشخص میگردد که این تازه شروع بازی دیگری بوده است البته دراین بخش ترانه سرابه استادی هرچه تمام تر ترانه را اپن اند میگذارد تا شنونده خود پایان ماجرا را تصویر کند

  از این گونه تلاشها البته اگرچه بسیار است اما سیطره فمینیسم مجال هر فریادی را از مردان نگون بخت گرفته است جونانکه وقتی ترانه ای چون

برای من که عاشقم

تورو خدا یه ماچ بده

به بازار می اید فریاد تمام جماعت نسوان بر میخیزد که این مرد پست پلید پلشت زن را فقط وفقط برای سو استفاده جنسی (همان ماچ در ترانه فوق الذکر) میخواهد اما این معترضان اشوب گر که سعی دارند حقیقت را درپشت ولوله های زنانه معمولشان پنهان کنند هرگز توجهی نمیکنند که خواننده مذبور با چه اهنگ حزین وبا چه صوت غم انگیزی از معشوق خود طلب بوسه (یا همان ماچ درفرهنگ عامه را میکند) وحتی اورا به پروردگار بزرگ سوگند میدهد ودر همان ابتدای امر نیز صادقانه به عشق خویش اعتراف میکند اوج فروتنی و ازخود گذشتگی وبی ادعایی مرد انجا رخ مینماید که با تاکید بسیار وبه تکرار میشنویم که میخواند" یه ماچ بده " وباور این حقیقت که او تنها یک ماچ میخواهد هرانسان صاحب تفکری را به اندیشه وا میدارد که این اندازه از  رندی وسبکبالی را ایا درموجودی غیر ازمرد میتوان یافت !

این داستان وشرح اینگونه حق کشی ها ورفتارهای ظالمانه درقبال مرد داستانیست که دریک مقال نمی گنجد تنها برای حسن ختام لازم میبینم که به یکی از ترانه های جانگداز خواننده مردمی ومتعهد جواد یساری بپردازم چرا که تاثیر ترانه های خواننده مذکور انچنان شگرف بوده است که نام او بعدها عنوانی برای تمام پیروان حرکتی شد که او بنیانگذار ان بوده است !! دربخشی ازیکی ازترانه های این مبارز جسور اینگونه امده است

پیرهن صورتی دل منو بردی

بردی دلمو غممو نخوردی

نشون به اون نشون یادته

گل سرخی روی موهات نشوندی

گفتی من میرم الان

زودی برمیگردم

گفتی من میام اونوقت

باهات همسر میگردم

گذشته از اوج تکنیک ترانه سرایی که علی الخصوص در دوبیت اخر این ترانه به وضوح مشهود است!! این ترانه حاوی نکات بسیار ارزنده ایست که ذهن بیدار هر انسان ازاد اندیشی را به خود معطوف میدارد درابتدا ترانه سرا ضمن افشای بعضی ترفندهای کثیف زنانه با ازخود گذشتگی تمام انها را نادیده میگرد واوج تعلق خاطر خود را به معشوق ابراز میکند وسپس به شرح دلگداز بی وفایی معشوق می پردازد وحتی برای اثبات گفته خود به دلیل و منطق روی میاورد و گل سرخی را که معشوق برسر نشانده شاهد قرار میدهد که او قول بازگشت داده است دراین بخش به روشنی مشهود است که عاشق قصد برقراری سنت حسنه ازدواج را داشته است بعضی تحلیل های مغرضانه بر این ترانه اینگونه ادعا میکنند که در دائمی یا موقت بودن امر ازدواج جای شبهه باقیست در جواب اینگونه ایرادها باید گفت که درهر دو صورت عاشق کاملا به مبانی عملی اسلام التزام داشته است وحاضر نبوده که اورا با پیرهن صورتی وگلی بر سر بیش ازاین به طریقه نامشروع ملاقات کند واین اوج دینداری ودین باوری مرد در فرهنگ اصیل اسلامیست وهیچ گونه ارتباط مستقیم یا حتی غیر مستقیم به میزان احترام وارزشی که دلداده مذکور برای شخصیت زن این ترانه قائل بوده است ندارد به هرترتیب این بنده حقیر امیدوارم که روزی مردهای ستم دیده جهان اززیر سلطه استعماری زنان وبه درایند واهنگ پرشکوه ازادی از استبداد را هم نوا باهم سر دهند !!   



 

    

نمیدونم چطور میشه که ازیکی از پارکهای کرج سردرمیارم نمیفهمم تااونجا رو چطوری میرم وقتی به خودم میام میبینم هوا داره تاریک میشه ومن یه جای  خیلی غریبه ام دلتننگی هجوم میاره ساعتهای اول غروب من عجیب دلتنگم ماهی میگفت "ادمیزاد کردار اون روزش که درست نباشه غروب که میشه بدجور دلش میگیره غروب عمر ادمم که میرسه همینطوریه "علت دلتنگی منم همینه یانه نمیدونم اما نمیتونه زیاد هم بعید باشه هنوز هم وقتی درست به خودم فکر میکنم میبینم اساس همه تفکرات واحساسات منو تو همون بچگی شکل دادن ومن انگار از بعد از اون سن دیگه خیلی بزرگ نشدم

میرم سمت محوطه بازی بچه ها پرسروصداست  دویدن هاشون رو که نگاه میکنم حس رهایی خوبی به سراغم میاد از هوایی که استنشاق میکنم لذت میبرم بچه ها برای من سمبل ازادی روح ان سمبل پرواز به چی فکر میکنن اینا؟ تو دلای کوچیکشون چه غمایی تلمبار شده ؟ نکنه یکیشون داره بغضشو میخوره ؟نکنه یکیشون دلش شور میزنه؟ نکنه نکنه یکیشون ترسیده باشه نه ای خدای خوب بذار روحشون همیشه رها وازاد بمونه  

حواسم میره پیش پسر بچه حدودا یک ساله ای که انگار تازه راه افتاده  هم سن پارسا به نظر میرسه نگاهش که میکنم میاد طرفم با یه لبحند گشاد تو یه چهره شرور به شدت شرور !اصلا اثری از خجالت یا غریبی معمول بچه ها درش نیست به موهاش دست میکشم نگاهم میکنه .با دقت !حتی یه لحظه هم نگاهشو برنمیداره من برای این بچه چی هستم؟ یه پدیده جدید برای کشف کردن ؟گمان نکنم که زیاد براش با نیمکتی که روش نشستم یا درختها وحشرات فرقی داشته باشم کم کم نگاهشو ازمن برمیداره حالا چشمش جاسوییچی مو گرفته می گیرتش اه خنده داری میکشم :تو هم دلت بامانبود مرد ،جاسوییچی رو میخواستی! میره سمت پدر مادرش حس رفتن به دنبالشو ندارم مادر پدرش همون نزدیکی زیر انداز پهن کردن ونشستن حال خوبی پیدا میکنم حال زندگی! دلم میخواد برم تو بحر همه چیز دنیا نه کشف نه قضاوت نه فهم هیچی فقط دلم میخواد نگاه کنم یه زمانی حسین بهم میگفت رفتم تو کار مراقبه راننده های تاکسی من بهش میخندیدم اما حالا میفهممش چرا فکر میکردم که زندگی نمیتونه به همون اندازه که برای اون پسر بچه تازه وشگفت انگیزه برای من باشه من که هنوز چیزی ندیدم اکرم یه بار ازم پرسید ازمردن میترسی ؟گفتم خیلی زیاد گفت فکر میکنی چرا؟گفتم من اصلا زندگی نکرده ام که بمیرم یک سمت این تضاد خالیه نگاهم کرد ازمعدود لحظه های غریب بینمون بود کلمات ساده ای به هم گفتیم ولی فکر میکردیم که حرفهای بزرگی زدیم

پدر ومادر بچه به صرافت افتاده اند که جاسوییچی رو ازبچه بگیرند مادرش دختر جوونیه به گمانم باید خیلی کم سالتر ازمن باشه جاسوییچی رو به من برمیگردونه تشکر میکنم حسام اخرین باری که اومده بود یه شعر برام خوند فقط همین یک تکه یادم مونده: مادر تو مهربونی خیلی چیزا میدونی حس میکنم اگر بخوام حال خوبم خراب نشه باید ازکودک نیامده ام عذر خواهی کنم پس میکنم دفترچه ام روباز میکنم ومی نویسم :

ببخش! برای مادر بودن باید خیلی چیزها بدانم که نمیدانم مادر بودن کار سختی ست ازمن بگذر ودرهمان دنیای عدم با نبودنت بساز

 نفس عمیق میکشم همه چیزو که کنار هم بگذارم حالم خوبه باد خوبی می اید کمی سرده اما دلم خوشه رفتارهای بیمارگونه ام کمی رهام کرده اند کمی به ازاده گی پیش ترهام برگشته ام قصد سرزنش خودم رو ندارم قصد یاداوری های تلخ هزار باره روهم ندارم من ان بوده ام واین هستم ودیگران هم ان بوده اند واین هستند همه ازیک خاکیم واز یک گل جای گله نیست به قول مادر تف سربالاست !

دیگه به این فکر نمیکنم که چطور قضاوتم میکنند زیاد در پی اثبات بی گناهی هام نیستم زیاد نگاه ها یا حرفهاشون رو جدی نمیگیرم یکبار به فرزانه گفتم همیشه دلم میخواست مثل خواهرم باشم شاید چون ازمعدود زنهای محکم ومحترم وپر جذبه ای بوده که شناخته ام گفت تو چی بودی ؟گفتم من بیشتر شبیه دلقکهای سیرک بودم البته از اون بی مزه هاش که دیگه دوره شون به سر اومده گفت مطمئن نیستم اگه یه روز هر دوتون تو دنیا نباشین جای کدومتون بیشتر خالیه

من هم مطمئن نیستم گرچه تجربه نشونم داده که معمولا کسی دلتنگ من نمیشه اما حالا دیگه حتی این هم برام مهم نیست  به قول دوستی خودتو عشقه ! باخودم عشق میکنم ازتصور اینکه درتمام دنیا کسی مثل من نیست ذوق زده میشم  ازتصور اینکه درتمام دنیا هیچ کس هیچ کس دیگه ای نیست که مثل من بخنده مثل من گریه کنه مثل من بخونه مثل من برقصه مثل من راه بره بایسته نگاه کنه ...عجیبه اما نه گمان نمیکنم هیچ کجای دنیا من دیگه ای باشه...



 

!!!نه هرکه سر بنراشد قلندری داند

چی میگیم ما این جور وقتا به جای فیو فکر کنم یه چیزی میگیم مثه پوف اره نمیدونم خلاصه امشب شب خاطره انگیزی بود من تو یه پلان خیلی سخت از یه فیلم فارسی ازنوع فردینی بازی کردم   یعک نقش اولی بود فقط اگر این ریدلی اسکات منو در حین اجرای این بازی زیر پوستی دیده بود دیگه عمرا این گلی رو برا نقش عایشه انتخاب نمیکرد خاک بر سر بی لیاقتش حد اقلش این بود که ازاین دختره خیلی ترکه ای تر!(انتخاب واژه رو حال میکنین ؟) بودم رو رد کارپت عینهون حامله ها نمیشدم !! تازه موهامم رفتم کوتاه کردم چه خوشگل!! نه مثه این گلی که انگار یه قابلمه گذاشتن رو سرش ما بقی رو قیچی کردن حالا فرض که اون یه هوا ازما بلند تره یه هوام چشم وابرو ولب ودهن وفک وگونه وپوست و...سایر مخلفاتش از ما قشنگ تره( حالا یکی ام بخونه فکر میکنه ما چه دل پری داریم از گلی لابد مثلا حمید اقاشون  بوی فرند سابق ما بوده !!)

  سکانس اول فیلم  اینجوری شروع شد که من داشتم توایستگاه مترو با شیوا حرف میزدم و از اونجایی که شیوا داشت یه سری داستانهای باور نکردنی در مورد حرکات محیر العقول بابای بچه هاش تعریف میکرد هر هرم هوا بود که دیدم یه پسره معتاد داغون بایه کله کاملا تراشیده ( که خدایی انقدر خرابم اصلا حوصله توصیفشو ندارم) یه چیزی تومایه های   انگل اجتماع یا به قول مهدی جرثومه فساد وایساده هی داره برا ما سوتای بد میزنه شما دریابید مارو واپوزوسیون وشخصیت ما رو که چطور به سه نقطه کشیده شد یعنی مصداق واقعی اینکه همه رو گشت ارشاد میگیره مارو جهاد سازندگی !خلاصه ازاونجایی که دیدیم اوضاع خرابه گفتیم تا خیلی دیگه جذابیت وپسر کشی خودمون رو به رخ نکشیدیم دیسکوسیون رو قطع کنیم بذاریم برا فردا ومن راه افتادم به سمت در خروج وبه محض اینکه از پیچ راهرو یی که میرفت به سمت درخروج پیچیدم ییهو یه پسره در اومد جلوی من گفت پخ !! حالا شما فکر کن من با این قلب مفنگی با وزنی که حیف میترسم بیمار قلبی داشته باشیم اینجا والا میگفتم، یهو چسبیدم به دیوارحس کردم الانه که قبضو بگیرمو واز دامت برکاته دربیام و قدس سره شم که یکهو دیدم همون دوست معتاد جرثومه انگل ما پرید یقه پسره رو گرفت حالا شما در یاب صحنه رو وکمدی داستانو: پسره یه چیزی بود تو مایه های این تانکرای شرکت گاز یه لباس ورزشی هم پوشیده بود ببین پشتش چی  نوشته بود:انجمن مچ اندازان ایران !!بعد این دوست مفنگی ما رفته بود اویزون این بابا شده بود یه صحنه ای درست کرده بود   تو مایه های این فیلمایی که مثلا میخوان کمدی پارادوکسیکال بسازن حالا یعک فردین بازی ای م در می اورد هی میگفت ابجی تو برو ابجی تو برو ...بابا اخه بی صاحاب کجا برم؟تواگه دلت گرفته هوس کردی یه دل سیر کتک بخوری چرا مارو بهونه کردی اخه ؟ میکشه الان تورو بیا تورو به روح رفتگانت بی خیال شودیگه حالا ما یه چیزی گفتیم مردای این دور وزمونه بی غیرت شدن تو کوتاه بیا ما ازتو یکی خیلی انتظار غیرت نداریم ! یه مسلمونیم رد نمیشد به داد ما برسه اینم خاک بر سر کتک که بلد نبود بزنه هی فحشای خفن میداد اونو عصبانی میکرد اقا چشمتون روز بد نبینه کتک میخوردا کتک میخورد !!!حالا منم مونده بودم خدایا نکنه ما وایسادیم اینجا اینا تو رودرواسی ما موندن هی همو میزنن از یه طرفم میگفتم نرم این پسره بمیره خونش بیفته گردن من!... خلاصه دونفر پیدا شدن اون اقا مچ اندازه رو گرفتن اروم کردن بردن ولی این دوست ما یا داداشمون( اینطوری که خودش خیلی اصرار داشت )پخش زمین بود دوستتونم که حساس! زده بود زیر یه گریه ای وسط راهروی مترو هر کی میومد رد میشد فکر میکرد بابای بچه هامو زدن پخش زمین کردن فقط فکر کنین یکی از همکارای من اون ساعت از اونجا رد میشد واین صحنه رمانتیک وعاشقانه رو میدید!! اوج فردین بازی داستان اونجایی بود که من دیدم هیشکی به داد این بدبخت نمیرسه دست مبارکو (که خاک برسرم کنن لیاقتم همینه ) انداختم زیر بازوی یارو با بدبختی بلندش کردم حالا شما نمیدونید چه شوری گرفته بود پسره رو!! ابجی ابجی من ابجیمو ماشین زده مرده تورو دیدم یه ان فکر کردم ابجیمی ...حالا ازبحث احتمال شباهت خواهرش به خودش بگذریم که اصلا نمیخوام راجع بهش صحبت کنم! من داشتم فکر میکردم این اگر معتاد نمیشد یه نویسنده ای یا حداقل بلاگری ازنوع خودمون میشد یعک تم دراماتیک جگر بیار توحلقی داده بود به داستان که خرو بیار وباقالی بار کن خلاصه با بدبختی یارو روسرپا کردیم حالا مونده بودیم یعنی الان باید ازاین ترکیب تشکر کنیم ؟معذرت خواهی کنیم؟چه گلی به سر مبارک بریزیم که یهو فردین دراومد برگشت به فروزان قصه ما کفت ابجی خودکار داری این شماره تو بنویس بده به ما یه موقع کاری داشتی درخدمت باشیم شما تصور کنید قیافه منو تو اون لحظه فکر کردم اگر واقعا بخوام کاری که دلم میگه بکنم میشینم کف راهروی مترو انقدر نفس نمیکشم تا بمیرم !!ولی خوب مرده شور دل مارو ببره به قول شاعر! تقصیر خود خرم بود ه با احساسات پسر مردم بازی کرده بودم وقتی میشینی برا بابا گوله گوله اشک میریزی خوب باس پای این برنامه هاشم بشینی دیگه !خلاصه دلو رها کردم وگفتم نه گمان نمیکنم لازم بشه خداحافظ وعین ترقه پریدم تویه تاکسی دربست گرفتم گفتم فقط سریع اقا   رانندهه   گفت خانوم مشکلی پیش اومده ؟گفتم نه فقط عجله دارم !! واینچنین بود که ما سکانس اخر فیلمو درحالی که من برگشته بودم وازشیشه عقب ماشین به شبح نحیف !!دوستمون نگاه میکردم گرفتیم البته این قسمت اخرش برگرفته ازیکی از فیلمای اانجلینا جولی بود وبه فردین اینا ربطی نداشت اخرش خواستیم گفتگوی تمدن هایی باشه موج سومم که اومده خاتمی هم که حمایتت میکنیم واینا...خلاصه

 

 

 



 

?!You wanna piece of me  

 

احساس میکنم حضور هیچ چیز دراتاقم نمیتواند به اندازه ی این 26 شاخه گل رز صورتی دلهره اور ودهشتناک باشد کاش یک نفر به این فکر بیفتد که بهتر است گلها در هال باشند... بریتنی انقدر بی معنی میخواند که امکان نداردبه هیچ چیز افکار من ربط داشته باشد فقط نمیدانم چرا انقدر تکرار میشود...  فرزانه را نمیتوانم پیدا کنم نه در محل کارش نه در هیچ خراب شده ی دیگری که شماره اش را دارم از صبح انقدر بنژوق بنژوق کرده ام که حالا دارم بالا می اورم از قرار سیستم های مخابراتی انجا تخیلی تر از سیستم های ایران اند  لعنت به تمام سیستم های  پیشرفته دنیا ولعنت به سیستم روح وروان من که هر چه زور می زنم حتی یک قطره اشک هم پیدا نمیکنم برای خاموش کردن اتشی که قلبم را میسوزاند... گل رز صورتی وقتی عاشق رز قرمز باشی یعنی سعی نکن احمق باشی... دکتر فراهانی می گفت هیچ وقت حقیقت وواقعیت  زندگی یکی نمیشوند  گرچه من هنوز نمیتوانم بفهمم چرا...  فقط اگر می توانستم فرزانه را پیدا کنم ...من امشب اگر فرزانه پیدا نشود میمیرم .احساس میکنم شبیه یک شکارچی بی رحم شده ام شکار در بند است ومن با یک اسلحه مخوف درست میانه چشم هایش را نشانه گرفته ام واو حتی خیال فرار هم ندارد... نگاه کن ... لعنتی ...چه معصومانه نگاه میکند ...یکی این گلها را ببرد بیرون!



 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد...

به دوست عزیز  خانم آزاده                

 

        همین جوری !                         

           

                       13/8/85            

                                  رضا      

به دوست عزیز   آزاده                

              

         به مناسبت ...  نمی دانم  !

 

                      7/4/87

 

                                 رضا 

چه اطمینانی داشتی به فردامون که امروز وانقدر ساده گرفتی ؟...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



 

عاشق ورندم ومیخواره به آواز بلند ...

 

 

چه خوشم امشب !باد خوبی می اید! بادی ازسمت پاییز، نرسیده به مهر  !دلم را باد مهر باخودش میبرد! خوش خوشان! انقدر خوشم ازاین بوی نمناک پاییز که نمیدانم فقط نمیدانم کجا باید بدوم، شلنگ تخته !  اخ دلم چقدر هوای رگبار کرده! بزند، بریزد، نابودم کند ازخوشی !چقدر بودن خوب است! چقدر نفس کشیدن خوب است! چقدر دلم میخواهد تمام زندگی را یکجا دراغوش بگیرم! دستهایم را باز کنم وهستی را به ذرات پوست تنم بچسبانم! انقدر که با هم یکی شویم !یکی تریکی از پیش حتی !دلم میخواهد تمام شعر های قشنگ دنیا را باور کنم. انوقت فکر میکنم  میشود نشست، نه، لم داد روی باد ورفت .رفت تمام اسمانها را یک دور گشت. گاهی فکر میکنم حتی میشود دست دراز کرد ماه را ازتوی اب حوض گرفت .مثل یک ماهی طلایی، ازانها که در شعر ها هست ،درقصه ها هست .وقتی خیال میتواند ماه حوض را ماهی ببیند، قوانین وقوائدبه درک !من اینجایم ستاره ها انجا؟ بی معنی ترین جمله دنیا!ستاره ها  که اینجایند. درست در دریچه چشمهای من . ازاین نزدیکتر یعنی ؟از قاب چشم هایم نزدیکتر کجا را بگردم ؟وقتی ماه هست،انقدر مهتابی ! ستاره هست،انقدر طلایی! شب هست، انقدر سیاه، انقدر حیرت انگیز،من چه چیز را باور کنم ؟ اخ ای همه زندگی دلم میخواهدت! ترش، شیرین، شور، ترش، دلم میخواهدت! ابی، سبز ،ارغوانی ،سیاه ،میخواهمت! اغاز، پایان، میخواهمت! اهای مردم دنیا که انقدر قشنگید، انقدر قشنگ!! میخواهمتان. حتی وقتی که در بوی لجن غرقید! میخواهمتان با همان بو چون قشنگید .چون تکه ای ازتمام هستی من هستید. شمارا پیچیده در شب، گم شده در روز، در گرگ ومیش سردرگمی هاتان میخواهم، مثل منید. درست مثل من. گاهی بهشت را به لبخندی می خرید، گاهی به نگاهی می فروشید .دوستتان دارم. شما را که پاهایتان محکم روی زمین است. شمارا که گم میشوید وپیدا میکنید. شمارا که خطاهایتان بزرگتان میکند.شما را که فکرهایتان گاهی انقدر بزرگ است که کائنات را میشود در گوشه ای از ان جا داد وگاهی انقدر ساده که در اب رودخانه ها جاری میشود. اخ زندگی تورا باهمه انچه که درخود جا داده ای میخواهم. زیبایی! انقدر بی مهابا زیبایی که گاهی دلم از هجوم زیباییت هری میریزد ،انقدر که خنده هایم در نفس نفس حیرتم میشکند. مثل شیرجه زدن در بی نهایت اب یخ یک رودخانه. دلم تورا حتی پنهان شده ورای اینهمه رنگ، اینهمه طعم، اینهمه صدا ،اینهمه سکوت، اینهمه نور، اینهمه کرختی، اینهمه سکون، اینهمه سیاهی، دلم توراهمین جور میخواهد .همین جور خوبی که هستی !اخ که  زندگی ،خوشم امشب !بدخوشم !



 

چند روز پیش نشسته بودیم با این ممز خودمون گپ میزدیم یعنی چت میکردیم این جمله البته کلا جای اشکال داره چون من هیچ سند موثقی مبنی براین که ممز هم نشسته بود وچت می کرد یا نه ندارم ضمن اینکه الان اگر فکر کردید من از این ژانگولر بازی ها در میارم واینجا مینویسم ممزی ولینک میدم وشما کلیک کنید وبعد مثلا دریابید ممزی کیه زهی خیال باطل من همونم که چهار سال پیش تو همین بلاگ صادقانه ندای هل من ناصر  سر دادم که یکی به داد من برسه من لینک بلد نیستم بدم واز اونجایی که هوش این بنده حقیر اونطوری که بوی فرند!!!ای سابقم (منبع موثق تراین نداشتم !)همیشه میگفتن در حد کوهپایه های جردنه در طول این چهار سال هم هیچ پیشرفتی صورت نگرفته ومن هنوز هم بلد نیستم دراین موارد غلط خاصی بنمایم اما حالا از بحث نبوغ ذاتی من که بگذریم همینطوری نشسته وننشسته داشتیم با این ممز حرف میزدیم که یک حرف طلایی از دهن این رفیق گل ما دراومد وگفت ازی من از دوچیز هیچی حالیم نمیشه یکی شعر یکی نوشته های شخصی واز قرار نوشته های بلاگ ماهم تو دسته دوم استثنائات غیر قابل درک ایشون قرار می گرفت این فرمایش ایشون ما رو به فکر واداشت که بشینیم بعد چهار سال واندی این ویران سرا رو یه دوره ای بکنیم ببینیم اخه واسه چی شاه پسری گل پسری قند عسلی مثل ممز (جون ممز تلافی این چهار سالو یه جا دراوردم !)نباس بفهمه ما چی میگیم یعنی کلا اومدیم بریم تو بحر مقولات اینکه اصلا نوشته شخصی وغیر شخصی  یعنی چی؟ چون تا حالا عمیقا این مفاهیم رو بیل میرفتیم !نه ببخشید یعنی دنت اندرستند میشدیم همش ! این شد که بعد از مدتها رفتیم وشروع کردیم به بلاگ خوندن حالا نخون کی بخون واز اونجایی که میخواستیم بحث برامون ملموس تر باشه رفتیم سراغ وبلاگ خانمهای محترمه !! یکی عاشق بود یکی فارغ بود یکی سارق بود (به جون خودم راست میگم یه خانومه در نهایت صراحت نوشته بود که شوهر دوستشو غر زده ) یکی ...وخوب همه هم  تا حدود زیادی درمورد خودشون نوشته بودن  یه عده ای هم بودن که  درمورد اخبار روز مینوشتن مثلا یه خبری که تو خیلیاشون مشترک بود این بود که گلشیفته فراهانی ممنوع الخروج شده !!حالا من اصلا نمیخوام شخصی برخورد کنم وبگم اخه این تو همین علی سنتوریش به قول شاعر ...حالا تو هالیوود دیگه  خروبیار وباقالی بار کن !!ولی خلاصه یکی از این اخبار مهم این بود مثلا .یه عده دیگه هم بودن که نتایج کشف وشهود فلسفی روانشناسی اقتصادی ادبی فرهنگی شونو نوشته بودن که خوب تو این بخش من جدا شرمنده م فسفر وگلوکوز لازم این ماه رمضونیه نبود والا حتما یه نظری میدادم !!یه عده هم اتفاقات روزمره شونو نوشته بودن حالا دیگه هرکدوم به اندازه خلاقیت و قدرت نویسندگی خودشون وتو استایل خاص خودشون که اتفاقا من خودم به شخصه این نوعش رو بسیار دوست میداشتم .اما درنهایت معزلی که من باهاش روبرو شدم این بود که اخر نفهمیدم وبلاگ شخصی وغیر شخصی چیه ؟واصلا این تفکیک ودسته بندی دقیقا رو چه اساس ومعیاری صورت میگیره ؟یعنی کلا مگه وبلاگ غیر شخصی هم داریم ؟یا اگر داریم اونها دراولویت خاصی قرار دارند یا اینها ؟یا اصلا مگه ما تعریف خاصی برای بلاگ نویسی داریم ؟یا اگر داریم پس این شوربای هر کسی از ظن خود شد یارمن مال چیه ؟یا اگه نداریم ممز برا چی بیخودی گیر میدی ؟ خلاصه که حاصل مکاشفات ما این شد که ما همچنان چونان اهو در یخ گیر کردیم وبه هیچ نتیجه منطقی ودرستی نرسیدیم ! اما درنهایت چیزی که درحال حاضرازش بی نهایت خوشحالم اینه که در کل شاید چهار نفر هم (باخودم البته !)تو این بلاگ رفت وامد نمیکنن فلذا عجالتا از شر ادمهایی که بخوان بیان اینجا مخ مارو رنده کننن تا چیزی رو که خودمون نفهمیدیم به زور به ما فهم تپون کنن راحتیم  ! به جون خودم این کامنت گذاشتن یه معزلیه ! به خصوص که یه عده فکر  میکنن اون بابایی که اینجا چیز مینویسه کیسه بکسه از هر جا ناراحتن میان ۴ تا مشت میزنن تو بلاگ طرف میرن !بابا مهربون باشین باهم مهربون باشین با خودتون! این دستیا رو بکشین یه وقتایی ! ما که الان دوسالی بود کامنترمون !!فقط رضا بود که اونم خدا روشکر فعلا مجهول المکانه !تازه رضام معمولا جای افلاین یا اس ام اس از این کامنتدونی ما استفاده میکرد که به نظر من به خدا خیلیم بهتر بود هم حال مارو میپرسید هم یه صفایی میداد به کامنتودی ما که روح مام شاد شه بگیم کامنت دونی مام سالمه شماره میندازه !

پینوشت:من دوباره تاکید میکنم برای ایندگانی که احیانا درسالهای دور بیان واینجا رو بخونن: های جماعت بلاگ نویس حالا شخصی غیر شخصی فرهنگی هنری علمی فلسفی روانشناسی ...نویس با هم مهربون باشین  توروخدا !این کامنتدونیاتون شده صحنه نبرد واترلو ! چه خبرتونه بابا ؟تو دنیای حقیقیش که تو چشم هم نگاه کردین چشم همو دراوردین  اوضاع احوالتون اینه ! حالا اینجام ول نمیکنین ؟ بیخیال تورو پیغمبر بذارین هرکی دل خودشو زندگی کنه !

پینوشت ٢:امروز یه پسره دم در متروی دردشت منو با دختری که از قرار تو چت باش قرار گذاشته بود اشتباه گرفته بود!!!حالا بیا وقسم بخور که من اتنا خانوم نیست!مام که ذاتا با جماعت سرکار رفته یه حس الفت ومودتی داریم نمیخواستیم برخورد قهر امیز بکنیم اینم  ول نمیکرد!هرچی هم که زنگ میزد به موبایل دختره جواب نمیداد میگفت تو شماره تو عوض کردی! سرکارات خانومهای الیه  چتر تورو به مذهب خودتون این پسرای مردمو میخواین بذارین سر کار لااقل مشخصات ندین یا میدین بی خیال این چشم وابروی مشکی شین جون مادرتون !تو این مملکت چیزی که دور از جون شما مثل پهن ریخته چشم وابروی مشکیه !



 

سلام خدای خوب خوبی؟تو خوبی راستی. تو همیشه خوبی .یادم رفته بود. انقدر بعد از سلام پرسیده ام خوبی، یادم رفته است که کسی هست که همیشه خوب است .خدای خوبم دوباره سلام .حرفهایم عجیب قلمبه شده اند. نه! نه مثل بغض !گریه ام نمی اید. باور کن .من فقط حرف دارم .حرفهای زیاد .حرفهایی که راه نفسم را گرفته اند. خدای خوب بیا کمی نزدیکتر .نه تو که نزدیکی !بگذار من کی نزدیکتر بیایم. بگذار کمی کنارت بنشینم. دلم گرفته .دلم عجیب گرفته.نه! نه! شکسته .دلم عجیب شکسته وحالا که شکسته بدجور تورا میخواهد .راستی تو چرا همیشه وقتهایی که دلم می شکند دست مرا میگیری وکمی نزدیکتر می کشی ام ؟من هم وقتی هیچ کس نیست وقتی خیالم راحت میشود که هیچ کس هیچ کس روی زمین نیست ، تازه تورا میبینم. میبینم که نشسته ای ونگاهم میکنی. میبینم که دوستم داری .امروز خورشید که تابید توی چشمم ،از شدت نور چشمهایم را بستم وبعد حس کردم تو خیلی نزدیکی .باور میکنی ؟حس کردم خیلی نزدیکی.نزدیکتر ازگرمای افتاب روی تنم حتی یا نزدیکتر ازنورخورشیددر چشمهایم .حس کردم تو انقدر هستی که من جای دیگری ندارم که بروم .یعنی انقدر همه جایی که نمیشود هیچ جا گم شد .میدانی خدا ؟میدانی که من چقدر ترسو هستم ؟میدانی که من چقدر حواسم پرت است؟ میدانی چرا دلم همیشه در حالا پر پر زدن است؟ میدانی گاهی چرا دلم نمیگیرد اما میشکند ؟تو میدانی چرا من انقدر باد را دوست دارم؟چرا اب را میپرستم ؟چرا نور برای من یعنی شکوه هستی؟ تو میدانی چرا اسمان مرا روی زمین پرنده میکن؟د تو میدانی چرا خاک بوی زندگی میدهد؟ تو خیلی چیزها میدانی .تو میدانی من که بوده ام .تو خوب میدانی که من وقتی افریده شدم که بودم.اما خدایا تو میدانی ؟راستی میدانی که من حالا که هستم؟ میدانی ؟ من خودم را گم کرده ام . من ،منی که روز نخست افریده شد گم شده است. من هرروز دارم نقش یک شخصیت تازه را بازی میکنم .هرروز سناریوی تازه ای به دست من میدهند. من کجا هستم؟ من خدایا !من  من !خود من! میدانی چه میگویم ؟تو میدانی. میدانم که میدانی .توهمه چیز را میدانی .خدایا بیا وچشمت را مثل مادرم که ایمان دارم یکی از فرشته های خوب توست به روی بدیهایم ببند ومرا کنارت بنشان وبگو من کجاست؟ من از این انتظار خسته ام .ازاین انتظار هرروز که بالاخره کسی می اید و جواب سوالهایم را میدهد. من اخر گم میشوم ها !دلت می اید؟ دلت میاید؟ این پیچ وواپیچ زدن هایم، این سردرگمی هایم را ببینی وساکت بنشینی؟ دلت می اید که من انقدر بترسم؟ انقدر تنها باشم ؟انقدر بی کس انقدر غریب در این دنیا ؟دلت میاید که ببینی تنم را که از وحشت ندانستنم  می لرزد یا دلم را که از ترس نرسیدن نفس بریده می تپد؟ تو که انقدر مهربانی،توکه انقدر همیشه حواست به همه چیز هست، تو که تمام حسابهایت با ریاضی خودت جور در می اید، تو که ریاضیت را هیچ بنی بشری نمیتواند حل کند .تو که ریاضیت با تمام درسهای دیگرت یکیست، تو که همه امتحان های عالم را انقدر سخت میگیری که هیچ کس بیست نمیشود، بیا بیا کمی هم تقلب برسان .بیا ببین چطور دستم میلرزد. ببین چطورپاهایم ناتوان میشوند ازحرکت. ببین گاهی نمیبینم ازترس . بیا کمی دلداری ام بده . بیا اگر جوابها را نمی رسانی لااقل وقت امتحان پیشم بنشین .تو میدانی من ازتنهایی میترسم .تو میدانی که من ازتنهایی خیلی میترسم .بگذار خدایا بگذار کنارت بنشینم وبه من بگو بگو که دوستم داری یک جوری که بفهمم .یک جوری که بهتر بفهمم. من بد جور ترسیده ام. دنیا اگر دوستم نداشته باشد دلم میگیرد اما تو ،تواگر دوستم نداشته باشی دلم میمیرد خدایا میدانستی ؟میمیرد .ومن بی تو، بی دلم ...وای...میبینی ؟...حق دارم که بترسم ...



 
 
 
 

دوستان من

پت و مت

خاک خوب

غم غریب غروب

كوچه بن‌بست

ستاره اسمون شب

خودمم نمی‌دونم

نیلوفر مرداب

جوان ایرانی

پیوند

جیغ بنفش

ایینه‌ای برابر ایینه‌ات می‌گذارم

جزقاقیل حكيم

پسران نوشت

english 82

ارش معتمدی

شاید زمانی ديگر

حرفهایی برای گفتن

اموزش رجیستری